خب ، بدون شك هنريس مارشال !
مترجم: ميناكشاورز
نویسنده و کارگردان : جفری اسمیت
مدیر فیلمبرداری : گراهام دی/ تدوین : کتی اوشا / موسیقی : نیک کیو ، وارن الیس / مدیر تولیدbbc: نیک فریزر / صدابردار : دارل بریگز / تهیه کننده : جفری اسمیت و راشل وکسلر/ رنگی محصول 2007 انگلستان / 97 دقیقه
..................................................................................................................
چند سال پیش وقتی جفری اسمیت به پروژه ای از سوی تلویزیون BBC دعوت شد که قرار بود درباره نقش دکترهای جراح به عنوانت ناجی انسان ها باشد با دكتر جراحی آشنا شد که از ویژگی خاصی نسبت به بقیه برخوردار بود . دکتر هنری مارشال بیش ازعلمی که در پزشکی داشت ، انسان بود و این ویژگی بود که او را بین مردم و به ویژه بیمارانش از بقیه متمایز کرده بود و البته همین خصلت مارشال و لذتی که از زنده بودن انسان ها می برد باعث شده بود او در درمان بیمارهایش موفق باشد .
هر چند جفری اسمیت و هنری مارشال هر دو انگلیسی هستند ولی بخش اعظم فیلم در اوکراین جایی که هنری مدام برای مداوای بیمارانش به آنجا می رود ، می گذرد .
" جراح انگلیسی " که دومین فیلم جفری اسمیت و البته به نوعی اولین فیلم مستقل او محسوب می شود در سال 2007 ساخته شد و در جشنواره های مهم بین المللی نظیر سان فرانسیسکو ، لندن شرکت کرده است و توانست جایزه بهترین فیلم مستند بلند را از جشنواره فیلم مستند هات داکس دریافت کند .
" جراح انگلیسی " همچنین به تازگی جایزه استرلینگ را برای بهترین فیلم مستند بلند از جشنواره فیلم سیلور داکس از آن خود کند .
گفتگوی زیر را سایت DFG docs ( وب سایت فیلم مستند بریتانیا ) با جفری اسمیت درباره " جراح انگلیسی " ، شکل گیری موضوع و هزار چیز ریز و درشت دیگر در فیلم انجام داده است .
..........................................................................................................................
درباره اینکه " جراح انگلیسی " چگونه شکل گرفت صحبت کنیم .
من ، 4 سال پیش با هنری آشنا شدم . و خیلی زود با هم صمیمی شدیم . تلویزیون B.B.C می خواست یک سزیال مستند درباره دکترهای جراح بسازد که اسمش بود : " زندگی شما در دست های آنان " . من آخرین نفری بودم که برای ساختن یکی از قسمت های سریال دعوت شدم و از تهیه کننده کار پرسیدم کدام یک از این شخصیت ها جدا از مهارت پزشکی شان جذاب ترند ؟ و او در جواب گفت : " خب ، بدون شک هنری مارشال " .
برای اینکه هنری بیشتر مثل یک هنرمند است تا جراح . و به شکل باور نکردنی خوش سلیقه و با ذوق است . او عاشق مبلمان و اسباب اثاثیه خانه است و خانه خودش را طراحی کرده است . او در همه چیزها سر رشته ای دارد . هنری عاشق کشورهای بلوک شرق اروپاست . و از سال 1992 مرتب به اوکراین سفر می کند و وقتی شما با کسی روبرو می شوید که 1- با او احساس صمیمیت می کنید 2- محرم اسرار خوبی است و به عقیده افراد احترام می گذارد و از همه مهم تر مثل من عاشق اوکراین و مردمش است ، شگفت زده می شوید . و واقعا ما با هم این فیلم را ساختیم و توانستیم جایزه [1]RTS را بگیریم و بعد از این ماجرا به شدت به هم نزدیک شدیم و رفاقتمان محکم تر شد .
تقریبا هر هفته پیش هنری می رفم و شب تا صبح با هم سیگار می کشیدیم و حرف می زدیم و حرف می زدیم . درباره هر چیزی که به مشکلات پزشکی جهان ربط داشته باشد . برای اینکه هنری به این موضوع علاقه مند است و دوست دارد این مسائل را به مردم بفهماند و من دوست دارم مردم بفهمند چنین کاری مشکل است ولی ارزشمنداست .امیدوارم فیلم این کار را کرده باشد و این چیزی بود که هر دو ما دوست داشتیم به آن پرداخته شود . و اوکراین جایی بود که راحت تر می توانستیم موضوع مورد نظرمان را بیان کنیم . چون آنجا امکانات پزشکی خیلی کم هستند . موردهای دراماتیک و دردناکی که هنری در یک آخر هفته در اوکراین با آن ها مواجه می شد خیلی بیشتر از نمونه هایی بود که در یک سال در لندن به آن ها بر می خورد برای اینکه سیستم پزشکی اوکراین در یک موقعیت وحشتناک به سر می برد . بنابراین ما فکر کردیم اوکراین مکان خوبی برای فیلم ما خواهد بود . به آنجا سفر کردیم و برای من که همیشه آرزو داشتم آنجا فیلمی بسازم خیلی لذت بخش بود و فرصت مناسبی هم بود .
ساختن فیلم در اوکراین سخت بود ؟ به مشکلی هم بر خوردید ؟
شما خیلی راحت می توانید در خیابان های اوکراین فیلم بسازید ولی جایی که ما فیلمبرداری داشتیم بیمارستان KGB اوکراین بود و خوشبختانه هنری با رئیس بیمارستان رابطه خوبی داشت و به مسئول بیمارستان گفت : من جفری را تایید می کنم ضمن اینکه این فیلم به شما کمک می کند و نشان می دهد که به تنهایی چه مجموعه ای را هدایت و سرپرستی می کنید . برای شروع کار امکانات اولیه را داشتیم . من یک دوربین کوچک داشتم که با آن کار را با هنری و ایگور (یکی از مشاوران اوکراینی و دوستان هنری ) در اتاق مشاور شروع کردیم . و خیلی زود من مصمم شدم که برای ساخت فیلم سرمایه گذار پیدا کنم . که کار سختی بود و در نهایت بعد از کلنجار رفتن با کمپانی ها وآدم های مختلف ITVS تهیه کننده فیلم شد هر چند پول را وقتی گرفتم که فیلمبرداری تمام شده بود .
هنری کاراکتر جذابی در فیلم است . دوست داشتم درباره ماریان بدانم ، مردی که تومور مغزی دارد و شما زندگی او را درفیلم دنبال می کنید ، چطوری ماریان را پیدا کردید و توانستید راضی اش کنید در فیلم حضور داشته باشد ؟
ایگو در کیف زندگی می کند ولی در غرب اوکراین ( خودش هم اهل همین منطقه است ) و جنوب هم مطب دارد . و مردم از شهرها و روستاهای اطراف برای انجام معاینه به او مراجعه می کنند و بعد در صورتی که مشکلی وجود داشته باشد باید به کیف بروند . و ماریان یکی از همین بیمارها بود ، او قبلا به دکتر دیگری مراجعه کرده بود و از سرش عکس گرفته بودند و عکس را برای تشخیص برای ایگو فرستاده بودند . آندره ، دستیار ایگو ، درباره ماریان می گفت : او واقعا دوست داشتنیه ، مردم روستایی که ماریان در آن زندگی می کنند دارند پول جمع می کنند تا او درمان بشه و او فکر می کنه دیگه کار از کار گذشته و درمان هیچ فایده ای براش نداره "
هنری به من گفت ، ببین ما می توانیم این کار را کنیم ولی باید او را آگاه کنیم و نحوه عمل را برایش را توضیح بدهیم و اینکه لازم است چه کارهایی انجام دهد برای اینکه درمان شود . بنابراین من فکر کردم ، خب این خیلی داستان جذابی است و در ژانویه یک سفر اختصاصی برای آشنا شدن با ماریان انجام دادم و شیفته ماریان و محلی که در آن زندگی می کرد شدم . او خیلی شبیه ژان پل بلموندو بود البته ژان پل بلموندوی بی دندان . و نکته جالب این بود که او چنان به هنری اعتماد داشت که واقعا شگفت زده شده بودم . هنری او را به زندگی امیدوار کرده بود و از ماریان خواسته بود که روحیه خودش را حفظ کند ، کاری که در برابر هزاران مریض دیگرش هم کرده بود .
ما از یک دوربین برای نشان دادن مسافرت ماریان به کیف استفاده کردیم . هنری هم همان صبحی که ماریان به کیف رسید از لندن به کیف آمد . در فیلم این همزمان رسیدن هنری و ماریان به کیف را با کات نشان داده ایم ولی واقعا همین اتفاق و همزمان با هم افتاده بود . در فستیوال فیلم لندن بعضی از من می پرسیدند که اگر می دانستید که این درمانهاموفق هست باز هم این فیلم را می ساختید ؟ و من در جواب می گفتم البته که این کار را می کردم و اصلا به خاطر همین آنجا بودیم . این فیلم درباره دکتر های جراحی است که با بیمارهایشان ارتباط برقرار می کنند در سکانسی که آن دختر با موهای روشن برای معاینه پیش هنری آمده ( و اتفاقا تومورش لا علاج است ) می بینیم که هنری چگونه از هر چیزی برای حفظ کردن روحیه بیمارش اسفاده می کند .
این فیلم بیشتر شباهت به فیلم های سینمایی دارد .
خب شاید چون تصویرها و صدای فیلم خیلی شفاف و واضح هستند و و قتی شما فیلم را روی پرده سینما می بینید کیفیت تکنیکی فیلم این حس را به شما می دهد که یک فیلم سینمایی می بینید نه یک مستند . چون اصولا عادت به دیدن فیلم مستند در سینما نداریم اکثر فیلمسازها حساسیت زیادی برای صدا و تصویر ندارند در حالی که من فکر می کنم با وجود اینکه استفاده از دوربین های حرفه ای و میکروفون های قوی هزینه زیادی بر می دارند اما به فیلم امتیاز ویژه ای می دهند .
موسیقی فیلم را Nick Cave ساخته است . چه شد که او هم وارد این پروژه شد ؟
می دانید که او استرالیایی است و همان زمان که آن جا متولد شده من هم آن جا و در همان شهر به دنیا آمدم و خب او را می شناختم اما با جان هلیکت که همکار و دوست نیک بود صمیمی تر بودم . جان ، دو سال پیش فیلمی ساخته بود که نیک موسیقی آن را ساخته بود و من از بخشی از آن موزیک در تریلری که برای DFG[2] از فیلم " جراح انگلیسی " ساخته بودم استفاده کردم و جان آن را به نیک نشان داده بود و او هم از فیلم خوشش آمد . من نیک و وارن ( کسی که با نیک موسیقی فیلم را ضبط می کردند ) را دیدم و آن ها عاشق فیلم شده بودند و می گفتند به این که در فیلم سهیم هستند افتخار می کنند و فکر می کنم موسیقی که آن ها ساختند بهترین موزیکی است که می توانست برای فیلم ساخته شود .
فیلم خیلی پر تحرک و پر از سکانس های جانفرساست به ویژه در عمل جراحی ولی حتی این صحنه ها هم با مزه طراحی شده اند . یک شوخ طبعی طبیعی در آن موقعیت ها و کاراکترها وجود دارد و شما سکانس هایی را در فيلم داريد که واقها با مزه هستند
این خیلی مهم است . از نظر من آنجا اوکراین است . شما نمی توانید فیلکی در مکانی بسازید بدون اینکه ویژگی ها و خصلت های مردم آن منطقه را به تصویر نکشید . چون برای نشان دادن وضعیت بدی که آن ها در آن زندگی می کنند باید از این ویژگی ها استفاده کنید و این بازتاب همین کشور است . ما به این شوخی های بامزه برای فاصله انداختن بین موقعیت های وحشتناک و دردناک احتیاج داریم مثل همان کاری که بین مادربزرگ ، دختر کوچولوی مو طلایی و آن زن در پایان انجام داده ایم چون آن ها در یک موقعیت تراژیک هستند ، یک موقعیت تراژیک سیاه و این موقعیت کاراکتر اصلی آن ها را نشان نمی دهد .
حتی ماریان را هم یک آدم شوخ طبع نشان می دهیم ، مثلا جک تعریف می کند و شوخی های با مزه ای می کند و ما فکر کردیم برای اینکه مخاطب با او و کاراکتر اصلی اش ارتباط برقرار کند به این شوخی ها احتیاج داریم .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 16:16  توسط
|

